-
پینوکیو ونیپ میشود...
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:55
مرد کتاب را باز میکند پینو کیو تا صفحه صد میخواند کتاب را میبندد .مداد را بر میدارد کاغذ را سیاه میکند.داستان از درون سیاهی باز میشود کاغذ مچاله میشود. شخصیت داستان بیرون از ذهن درون مچاله شدن باز میشود. قصه درون یه کتاب جریان پیدا میکند.این بار ویک ونیپ شخصیت جدیدی از داستان باز میشود.دیگر چوبی نیست. دیگر با دروغ...
-
قطار شماره123-3
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:54
برف زمین را سفید پوش کرده..بچه ها به دنبال آدم برفی درست کردن هستند. قطار به آرامی شروع به حرکت می کند..هویج و کلاه بافتنی رنگو رو رفته ی سر به سر گذاشته ی سفیدی رنگی بی رنگی.دانه های ریز بی رنگ و سفیدی زمین تشنه و نیمکت آبی ایستگاه خلوت. بچه ها با دیدن قطار به دنبال آدم برفی ها می دوند و دست تکان دادن های آرام و تند...
-
شب برفی...
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:54
یک دستش ساندویچ با نان لواش و یک دستش کاغذ , برف ریزی در حال باریدن است. آدرس میپرسد. همین خیابونو برو نرسیده به اون چراغی که میبینی روشنه همونجاست. دستش را بلند میکند تا بقیه ساندویچش را بخورد که لایه سفید برف زبانش را یخ میکند. و تند تند راه میرود تا میرسد. آدرس و پلاک زنگ میزند کسی در را باز نمیکند دوباره زنگ...
-
کافه تاریکی
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:53
کافه تاریکی صندلی گرد و میزد گرد یک قهوه اسپرسو و مردی شبیه به هیچ یک از مشتری ها .همیشه همونجا میشینه. از نظر خودش تنها بازمانده ی نسل خودشه. نسلی که فقط خودش مونده از خودش. گاهی چند بار فنجون خالی رو میبره و میاره پایین. همیشه چند بار صدا میکنه تا یکی بیاد ببینه چرا فنجون خالیه. از نظر اون میدانی که روبروی کافه هست....
-
(زنی در ایستگاه)
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:53
زن از جایش بلند میشود زیر گاز را کم میکند.جلوی اینه می ایستد و دستی بر صورتش میکشد.و کفش های مشکی با پاپیون فیروزه ایش را پا میکند.و دسته گل.چند خیابان را رد میکند.و ایستگاه اتوبوس.روی سکوی چوبی مینشیند.ساعتش را نگاه میکند.2 بعد ظهر است.چند اتوبوس میایندو میروند.نگاهش به زن و شوهری می افتد که بچه اشان را میبوسند و از...
-
((کنار خیابان..روی یک بلندی))
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:52
((کنار خیابان..روی یک بلندی)) برق آشپزخانه را روشن می کند.از یخچال قوطی نوشابه زرد را به داخل لیوان می ریزد و به همراه نصف پیتزا روی اپن قرار میدهد.دختر بچه ای خوشحال با اسباب بازی های جدیدش بازی میکند..عروسکی که آواز عربی ای سر میدهد و دستش را بالا و پایین میکند.با دامن چین دار و کفش های پاشنه دار می خندد..عروسک...
-
چند قطعه از زندگی شهری
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:51
در کیفش را باز میکند و پلاستیک را در می آورد.شکلات پیچ بالای ساندویچ را باز میکند و برگهای کالباس که عطر خوش بویی را پر میکند و دوغ کنار دستش را ساندویچ را گاز میزند برگهای کاهو و خیارشور.دوغ شیشه ای را سر میکشد و نگاهی به اطرافش میندازد.مردی آن طرف روی صندلی پیتزا میخورد .سس را باز میکند و فشار میدهد و لباسش قرمز...
-
وقتی ون گوگ زنده بود...
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:51
ونگوگ از تو نقاشی اومد بیرون. ون گوگ گوشش سالم بود.ون گوگ وقتی از تو نقاشی اومد بیرون.نقاشی مرد.چون ون گوگ خودشو تو نقاشی کشت.تو دستش یه تیغ بود. گفتن با تیغ کشته شده. ون گوگ گفت نه من اصلان کشته نشدم که. اونا منو کشتن از بس گفتن تو کشته شدی اونم خودت خودتو کشتی. بعد که مردی گفتی که خودت خودتو کشتی تقصیر کسی نیفته.اما...
-
دوفنجان قهوه ی سرد
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:50
دوفنجان قهوه ی سرد یک میز کوچیک با یک شیشه گرد و عکسی از قهوه..دوتا شمع سفید که آب شدنشون باعث شده دوتا تپه ی سفید کنار شمع خودنمایی بکنه همش بخاطر اینه که من با یک دوست قدیمی بشینمو صحبت بکنم.سالهاست ندیدمش یعنی حدود ده و دوازده سال پیش تو فصل زمستون با هم خداحافظی کردیم اون قرار شد بره پیش پدر و مادرش اونور و من هم...
-
سگ ها خواب ندارند
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:49
دمش را تکان می دهد و به حالت یکوری می دود.دوازده و بیست دقیقه نزدیک به یک خرابه گوش تیز می کند تا صدای چند بچه گربه را بشنود و بدنبال صدا می رود و دیدن چند کوچولوی رها شده نزدیک و نزدیکتر و دور و دورتر تا خسته می شود و دوباره بر می گردد سرجای اولش و نگاه می کند .آرام به دنبالشان می رود گربه ای دیگر و چند تکه آَشغال...
-
تلخ و شیرین
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:49
وقتی شیرین و بعد از اون همه سال دیدم باورم نمی شد..خیلی تغییر کرده بود..زیر چشماش چین و چروک نقش بسته بود. خیلی هم چاق شده بود مگه می شد فراموشش کنم ولی خب رسم روزگاره دیگه زدم به در بی خیالی و یا شایدم پر رویی.. رفتم جلو..سلام کردم بجا نیاورد آخه من خیلی تغییر کرده بودم.بالاخره منو بجا آورد خیلی با دسیپلین صحبت می...
-
شادگل
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:48
تشعشع نور خورشید خانه را نور افشانی می کند..پسر ابروهایش را درهم کرده بالای پشت بام نشسته است. به روبرو زل زده است به جایی که تا چشم کار می کند یک شکل است.زن کلید کنار پنجره را می زند و کنار پیک نیک می نشیند ..قاشقش را پر از زرده می کند و کنار دیس آنها را پخش می کند و سفیده ها را در سینی می گذارد .مرد در زمین پشت خانه...
-
/قصه زندگی ها/
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:48
مرد کنار قفسه کتاب می ایستد و میگردد کتابها را ورق میزند.و کتاب زرد رنگی را بر میدارد,,باز میکند صفحه اول خالی صفحه دوم خالی صفحه سوم خالی,کتاب را میبندد و دوباره باز میکند,صفحه اول خودش صفحه دوم زندگیش صفحه سوم خاطراتش باز میبندد,و باز میکند خالیست,کتاب را بر میدارد و سمت صندوقدار میرود و قیمت کتاب را میپرسد.فروشنده...
-
جایی در یک زندگی دیگر...
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:47
قطرات باران روی شیشه سر میخورد روی گل.مرد روی بالکن می ایستد نگاه میکند.آهای آقا آهای آقا.با منید بله.کمک کنید خواهش میکنم.چی شده مگه.بیاد پایین خواهش میکنم. الان میام. مرد وارد کوچه میشود کسی را نمی بیند.پس کجا رفت. هر چه نگاه میکند مرد را نمی بیند. صدای مات آقا کمک کنید آقا کمک کنید . برمیگردد کسی را نمی بیند. بالا...
-
شهر خاموش
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:46
یک بسته اکرویال شکلاتی ..یک بسته هم مگبس بهم بدید چقدر می شه.بقیشم یک بسته استامینوفن بدید. و صدای دزد گیر و چشمک زدن چراغها..دست روی دکمه شیشه آرام آرام به سمت پایین می رود و نا پیدا می شود.فندک و صدای دینگ دینگ و شعله سیگار سوز و دود غلیظ مگبس که داخل ماشین پر می شود و از پنجره خالی.کنترل کوچکی را برمی دارد و تراک...
-
عاشقانه های یک مرده خیال انگیز
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:46
مرد کنار سنگ قبر مینشیند و کتابی را در می آورد شروع به خواندن میکند. اینجا قبر من است من در اینجا مرده ام من شب ها زنده میشوم. من یک مرده عاشق هستم.زن من چند قبر آن طرف مرده. من و زنم با هم دیدن نمیکنیم. زنم زنده هست!!! زن نزدیک قبرستان میشود و شمعی را روشن میکند کنار سنگ قبر مینشیند کتابی را باز میکند و میخواند.من...
-
شخصیت های داستان هایی که با هم ملاقات کردند...
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:45
در زندگی زخم هایی هست جغد روی کتاب مینشیند که در انزوا روح را میتراشد کتاب صفحه به صفحه خورده میشود و نویسنده بیرون می آید دستی به عینکش میزند میزان میکند و عینکش را بالا میدهد.اینو هدایت نوشته که خب صادق هدایت اومد بیرون از کتاب. قد نویسنده بلندو بلندتر میشود و کیف به دست میگیرد و داخل خیابان میشود . مرد از کنار او...
-
((رویای پنهان))
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:44
صدای در کتری که داشت خودش رو می زد و نسیم بهاری و قاب عکس گوشه ی اتاق و پیرزنی که خیره به عکس نگاه می کردهمه و همه منو به این سمت از زندگی می کشید که با هم بودن و دیگر برای همیشه از هم جدا بودن را در ذهنم مجسم می کرد با گذری به کودکی خودم را می دیدم که بدون هیچ دغدغه ای در حال بازی کردن و کندن گیلاس از درخت و خواندن...
-
مرد صفحه ی 22
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:43
مرد صفحه ی 22 کتاب را باز میکند.سطر اول را تیک میزند.میبندد.کنار پنچره مینشیند.و فنجان قهوه را بالا میبرد میریزد روی صفحه ی 22.کتاب بسته هست صفحه 22 باز هست.مرد داخل صفحه ی 22 میشود.همه جا قهوه ای هست.با یک کلمه روی جمله را پاک میکند جمله رنگ پخش میکند.دوباره یک کلمه دیگر بر میدارد و میکشد روی کلمه بعدی میفتد در سطر...
-
مردی شبیه بادکنک
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:42
میدونی چی شده؟نه چی شده؟ من دیشب تو خواب مردی شبیه بادکنک دیدم.دروغ میگی.به جان تو راست میگم . آخه منم دیشب تو خواب مردی شبیه بادکنک بنفش بود انگار یه آدم بود که شبیه بادکنک سرش بود اما تنش شبیه آدم نبود به من میگفت چرا به گل ها آب ندادی. وای دقیقان به من گفت چرا به بلبل ها دونه ندادی.راستی مال من تنش شبیه اتوبوس بود....
-
پسری که دوست داشت پرواز کند...
پنجشنبه 30 آذر 1402 13:41
پسرک به کنار پنچره میرود و مینشیند.گنجشکی روی بالکن نشسته. میدونم برمیگردی بالاخره میای. رهگذران را در کوچه نگاه میکند.مردی که دستش زنبیلی دارد.پایش را روی زمین میگذارد .یعنی میشه من پامو بزنم زمین پرواز کنم.برم از کنار آدمها رد بشم و اونا رو از ارتفاع بالاتر ببینم.یعنی میشه من پرواز کنم.میخوابد.روی تخت دراز میکشد.در...
-
حسام الدین شفیعیان-شعر
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:47
حسام الدین شفیعیان-شعر 260
-
یک انسان یک سیاره
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:46
درون کتاب زندگی یادگاری هست چند عکس یادگاری زندگی هست چند برش از زندگی یادگاری هست تمام زندگی برای زندگی یادگاری هست چه شب چه روز برای شب ها چراغی روشن فانوسی روشن فانوس ها شب را میشکنند و نور مسیر چراغانی میکند و امتداد جاده تابلویی زده شده زندگی دو راهی نیست پر از راه ها هست پر از علامت سوال ها پر از علامت تعجب ها...
-
آینده ای که حال رقم میخورد...
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:27
پاکت نامه چند خالی مانده روی تمام نامه ها تاریخ مانده خالی از تاریخ تلخ مانده تلخ مانده از تاریخ چه مانده پاکت خالی از نامه نامه نیست کاغذ نیست حروف نیست پستچی کاغذی شهر کاغذی آدمک های کاغذی دیگر نامه نیست دیگر نامه رسانی هم نیست شهر نوستالوژی های رادیویی شهر نوستالوژی های رفته عصر نامه رسانی رفته اما هنوز هم آدمک...
-
فصل زمستان زندگی
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:10
رویای نرسیده به وقت تقویمی ستاره های دنباله دار تقویم رو میزی جایی دفتر خاطرات ذهنی پاک بود نقطه های تاریک روبروی دریا بود پرنده ای میزد آواز دلتنگی آغاز فصل زمستان بود دریا بود شعر واژه را میزد انگار درون شعر غصه ی فردا بود
-
بذرهای آهنین
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:07
بذرهای آهنین بذرهای گندمی بذرهای مزرعه ی جهانی سکوت سمفونی جهان سکوت فالش زده ی مردگی یک نفر در خواب کاپیتان بود بیداری ملوان روی قایق شکسته یک نفر در پرواز خواب مانده بود یک نفر در زندگی بیدار شد روی برجک قله ها همه خاکستر بود جهان کج روی سیاره ی دیگر فتاده در خود بود طناب سیاره از هم شکافت انگار روی سیاره ی خاکی آهن...
-
کشتی و طوفان
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:05
ای کشتی زطوفان اگر رد کنی زساحل چو لنگر اگر پرت کنی زاستحکام کشتی مشو کاپیتان غرور اگر ورطه طوفان زخدا یاد کنی زآن در ورطه موجی غمین زخوشحالی زآن چون رد کنی زبهر خطر اگر این خطر رد کنی همیشه زخدا چون توجه کنی ببینی که دریا همی ساحلست که از آن تا به آن چون چو برگردی زدریا موجو طوفان به یاد خدا چون توجه کنی در آن گر...
-
تیک تاک ساعت
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:04
تیک تاک ساعت که میگه این غروب رخت بر میبنده توی یک ساعت شنی وسط نقطه غمینه هر دلی دارد هوایی این هوا بازم غمینه تیک تاک ساعت که میره باز هوا ماتم بگیره این غروب ماتم انگیز توی این قصه چنینه باز بگو با من غریبه حرف آشنایی چنینه این چنین خود در همیم باز در درون آینه غمینه درد را فریاد چه حاصل خود بگوید قصه همینه لالادل...
-
اتاقک های خالی...
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:03
خانه ای روی برکه قایقی روی دریا شب سوسو زده ی ستاره ها ماه قصه های خوابیده آسمان شب زده ی تابیده تاب خورده ماه را آرامیده قصه های لالایی توپو تیک تانکو صخره های باروتی صدای گریه های جهان باروتی بانگ زده خروس طلوع خورشیدی صدای شیون تار آهن زده آهن را خاک در هم بر هم زده سکوت سمفونی مرگبار تابوتی قصه اول خط شروع ناقوس...
-
نهال خوبی
پنجشنبه 30 آذر 1402 05:03
چون نفس میرود زندگی میرود حاصل این نفس بهر چه میرود چون تفکر کنی در همین خود نفس پی بری کین چنین هم انسان میرود جسم در پی زندگی خود کجا میرود خاک گر شوی کیمیا میرود کیمیای خرد بهر خاک بذر شود بذر این از خرد در خاک کی رود چون تفکر زخاک نه جسم میرود چون تفکر کنی حاصلش پر کنی جسم اگر خود رود روح به کجا میرود جسم در...